تبليغاتX
_-*D0nt $ent*-_
هیچ وقت گریه نکن چون هیچ کس لیاقت اشکهات رو نداره.اگر هم داره طاقت دیدنش رو نداره________فرق نمیکنه گودال آب کوچکی باشی یا دریای بی کران زلال که باشی آسمان در توست________آفتاب باش تا اگه خواستی بر کسی نتابی نتوانی________ما آدمها همیشه صداهای بلند رو میشنویم پررنگها رو میبینیم وکارهای سختو دوست داریم.غافل از اینکه خوبها آسون میان بی رنگ میمونن و بی صدا می رن________هیچ زمستانی ماندنی نیست حتی اگر تمام شبهایش یلدا باشد________زندگی را دور بزن.آنگاه که بر بلندترین قله ها رسیدی لبخند خود را نثار تمام سنگریزه هایی کن که در راه پایت را خراشیدند________اگه نتونستی کسی رو ببخشی به خاطر گناه بزرگ اون نیست به خاطر قلب کوچیک توئه________همیشه آرزوهایت را جایی یادداشت کن خدا فراموش نمیکنه این تویی که فراموش میکنی چیزی که امروز داری آرزوی دیروزت بود________همیشه فکر کن توی دنیای شیشه ای زندگی میکنی پس سعی کن به طرف کسی سنگ پرتاب نکنی چون اولین چیزی که میشکنه دنیای خودته________عشق ورزیدن را از کویر بیاموز که دریا بودنش را به خورشید بخشید________هروقت در سختترین شرایط زندگی گیر کردی فقط بگو:خدایا چه درسی باید از این وقایع بگیرم؟ ________اگه یه روز به یه در بزرگ رسیدی که یه قفل بزرگ داشت نترس و ناامید نشو.چون اگه قرار بود قفل باز نشه جای در دیوار بود

_-*D0nt $ent*-_

خوبمـ...خستهـ نیستمـ...فقطـ گاهیـ اوقاتـ دستمـ بهـ زندگیـ نمیرود...!!

ثابت

دوستاااااااااااااااااایـ خوبمـ

دیگهـ باید درسـ بخونمـ....هر وقتـ بتونمـ میامــــــ

فراموشمـ نکنینـ...

دوستونـ دارممممممممممممـ


بـهـ فکــر نــوازشـ دستـ هايـ منيــــــ!

بيـ آنکــهـ بدانيــــــ ؛

دلــــــمـ استـ کــهـ تنــهـــــــا مانــدهـ دستـ هايــمــــ ،

دو تايــنــــد

.
.

.

 

دلتـ که تنگــــ یکـ نــفــر باشد

خود خــــدا همـ بیاید تا خــوشـ بگذرد

و لحظهـ ایـ فراموشـ کنیـ فایدهـ ایـ نــدارد

تو دلتــ تنگــ استــ

دلتــ برایـ همانـ یکـ نفر تنگـ استــ

تا نیایـــد

تا نباشــد

هیـچـ چیــز درستــ نمیــشود...!

 

  

وقتی که مرا " دور می زنی " ، یادت باشد که عشق را در " میدان "

من آموختی !!

دوباره به " من " خواهی رسید. . . !!


میگویی: به چه فکر میکنی؟

     میگویم: به آینده...

         میگویی: آینده ؟؟؟؟

             میگویم:

                   آ : آری،کاش

                       ی : یک بار

                           ن : نشان دهی

                               د : دوستم داری

                                   ه : همین........!!!!

+ نوشته شده در Fri 1 Jul 2011 ساعت 8:40 PM توسط mahsa*مروارید عشق*

دل نوشته...!

 

اینجا..

سرزمین واژه های وارونه است

جایی که گنج " جنگ " میشود

درمان " نامرد " میشود

قهقه " هق هق " میشود

اما دزد همان " دزد" است

درد همان " درد " است

و گرگ همان " گرگ".

 

میخواهــــَم گریهــــ کنم

اما نگاهـــــَت راه اشکـــ هایم را سَد کرده

مگر تو نرفته بودی؟؟؟

پس به گریه هایَــــــــم چکار داریــــ ؟؟؟؟

 

چگونه میتوانم از تو دست بکشم

وقتی....

تمام خلاء های وجودم

هرشب تو را صدا میزنند ؟؟؟

 

اَز نـَــفَس اُفتـــاده ام

اَز بــــَس به دنبالِ ســــــَرابِ عشـــــقِ تـــُو دویدم

 

بودنمــ را جدی نگیــــر

مــــنـــ هنوز همــــان شبحی هستمــ

کهـ هرشب....در دلـــ

رویــــای داشتـــنـــ تــــو را رنگــــ میزند...!!!

 

تنهاییم را باور نداری؟؟

وقتی که خودت ....موقع رفتن

شیشه قلبم را بر سر راه شکستی

دیگر کسی جرات نکرد از روی شیشه خرده ها عبور کند

تا به دستان من برسد...!

 

وُجودم تُو را میجویَد

دَر پَسِ کُدام پَرده ی نور ایستاده ای کِه پِیدایَت نمیکُنم؟

 

در آغــــــــاز

حرف هایــت تیــــر نگاهــــم را خشکاند...

و من نمیدانســــــــتم

داشتنت می ارزد بـــه سالهـــــــا خشکسالـــــــــــی زندگیــــــــم!

 

آنقدر برو تا به بی نهایت برسی

به دنبال چه میگردی؟؟؟

وقتی نگاهت را نزد من جا گذاشته ای....

 

دوســـــــتت دارمـــــــــ

زیرا میدانم در هر کوره راهی از نفس افتادم

یک بار دیدنت....یک بار شنیدن صدایت

شروعی دوباره است برای من...!

 

ابرها حسادتشان شد به عشق پاکمان

چطور دلت آمد این احساس را به زباله دان قلبت بسپاری؟؟

آن را بازیافت کن

مَـــــــن چِشــــــــــم بِراهَــــــــــــم

 

آنقدر میروم

تــــــــــــا دوریم بر دلـــت سنگینی کند

هروقت دلــت برایــــم تنگ شد

سراغم را از پرســــتو ها بگیـــــــــــــــــــر...

 

نــَـمـَــکــ بَـــر زَخمــَم نَپـــــــاش

یادَت باشَـــــــــــــــــــــــد

این نَـــمَـــــکـــ هـــارا از سـَـــرِ سُـــفره ی دِلِ مَـــــن بَــــرداشتی...!!

 

موقع آمدنت در راه

سوغاتی از گلهای بهار برایم بیاور

تا فراموشم شود

خاطره ی آن همه پاییز خیس...

 

با تو بودن همیشه پر معناست

بی تو روحم گرفته و تنهاست

با تو یک کاسه آب،یک دریاست

بی تو دردم به وسعت صحراست

با تو بودن همیشه پر معناست

 

بیا باران

اگرچه ما زمینی ها خیانت پیشه و گمراه و بیماریم

اگرچه گاه عاشق گاه بیزاریم

ولی لب تشنه ایم و پاکیت را دوست میداریم

به امید تو و باریدن تو دانه میکاریم

بیا باران...

 

قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض

یک طرف خاطره ها....یک طرف فاصله ها

در همه آوازها...حرف آخر زیباست

حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست

 

یکی دو قدم دیگر که برداری میرسی به انتهای رابطه

حالا هی عجله کن برای رسیدن

آنجا اشک خیرات میکنند و حسرت

خبری نیست....ندو...!!!!

 

چــــِـــه تَلـــــخ است

پَس از سالــــــها جُستُجــــــو

نیمه ی گُمشـــــده ات را کامــــــل بیابی....!!!

 

و کم کم یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی

که محکم باشی

پای هر خداحافظی

یاد میگیری که خیلی می ارزی....!

 

به گمانم "یادت" پنجره ی احساسم را میکوبد

چرا که در دلم هوای دلتنگی موج میزند

 

مَــــــــن بِــــه رَفتَــــــــن عادَت نَداشتَــــــــــم

تُـــــــو بَندِ کَــــفش هایــــَم را مُحکـــــَــــم کـــــَــــردی

 

تـــــو یــادتـــــ ـــ ـ  نیستــــــــ

ولـــــیـــ  مــــنـــــ ــــ ــ ـ

خـــوبــ بهـــ ــ ـ خـــاطر دارمــــــ

کهـ برایـــ  داشتنتــــ دلیـ را بهــ دریا زدم

کهــــــ از آبــــــ ـــ ــ ـ  واهمهــــ داشتــــ

 

تازه دارم حکمت بازی های کودکی ام را میفهمم

زوووووووووووووو.....

تمرین این روزهای نفس گیر بود...!

 

آن روز تازه فهمیدم در چه بلندایی آشیانه داشتم...

وقتی از چشم هایت افتادم

هنوز دست و پای دلم درد میکند

چقدر شکستن سخت است وقتی تو داری نگاه میکنی...!

 

کوچکتر که بودیم ایمانمان بزرگتر بود

بادبادک که میساختیم تردید نداشتیم که مبادا باد نباشد...

من در اندیشه آن ایمانم

 

خُـــــــدایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

دَستـــــانی را دَر دَستـــــــانــــَـــــم قَرار بِـــــده

کِـــه پاهایَــــــش با دیگـــــَـــــری پیش نـَــــرَود....!!

+ نوشته شده در Thu 15 Dec 2011 ساعت 11:57 AM توسط mahsa*مروارید عشق* |

یا حسین (ع)

التماس دعااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...












حالا اگه دلت گریون شد
گوشه ی دلت واسه من یه دعای کوچولو کن
دعا کن به سه تا آرزوم برسم
مرسی دوست خوبم


+ نوشته شده در Wed 30 Nov 2011 ساعت 4:53 PM توسط mahsa*مروارید عشق* |

یه دل نوشته ی طولانی

در روز هایی که دلم شکسته بود یاد حرف های پدر ژپتو به پینوکیو افتادم

که میگفت:

« پیـ ـنوکیـ ـو !

      چوبیــ ـ بمانــ ـ ـ...

           آدمــ ـ ها سنگیــ ـ اند...دنیایــ ـشانــ ـ قشنگــ ـ نیستـــ ــ ـ .»

اما این روزها آرامم....

آنقدر آرام که از پریدن پرنده ای غافل نشده و در هیچ خیابانی گم نمیشوم.

این روزها آسان تر از یاد میروم.آسان تر فراموشم میکنند...میدانم !

اما شکایتی ندارم...

آرامم.گله ای نیست...انتظاری نیست.

اشکی نیست...بهانه ای نیست.

این روزها تنها آرامم...یک وحشی آرام !

آنقدر آرام که به جنون چندین ساله ام شک کرده ام !

میترسم نکند مرده باشم و خودم هم ندانم...؟

مینویسم " دوستت دارم " و قایمش میکنم...تو به درد زندگی نمیخوری...

تو را باید نوشت و گذاشت وسط همان شعرها و قصه هایی که از آنجا آمده ای...

دلم یک غریبه میخواهد که بیاید بنشیند فقط سکوت کند و من هی حرف بزنم و بزنم و بزنم...

تا کمی کم شود این همه بار !

بعد بلند شود و برود...انگار نه انگار!

نبود.پیدا شد...آشنا شد.دوست شد....مهر شد.گرم شد....

عشق شد.یار شد...تار شد.بد شد...رد شد.سردشد...

غم شد.بغض شد...اشک شد.آه شد...دور شد.گم شد...

قرارمان یک مانور کوچک بود!

قرار بود تیرهای نگاهت مشقی باشد...

اما ببین یک جای سالم بر قلبم نمانده است.

حرف هایم پر از خیال است.

خیال هایم پر از حرف های سکوت و

سکوتم...پر از خیال حرف هایی است که به دنبال هم درون حنجره ام اعدام شدند.

ته خیال هایم پر از ترس است و ترسم...پر از تو !

تو که در انتهای دو خط موازی خیال هایم به دنبال بی نهایت میگردی

ته خیال هایم همیشه تو هستی و من میترسم...

نمیــ ــ ـخواهمــ ـ برگردیــ ــ ـ

این را به همه گفته ام...حتی به تو!...حتی به خودم!

اما نمیدانم چرا هنوز برای آمدنت فال میگیرم؟

من چشم هایم را بستم و تو قایم شدی...

من هنوز روزها را میشمارم...!

تو پیدا نمیشوی یا من بازی را بلد نیستم؟! یا تو جر زدی؟

با گفتن یک "جایت خالی ست" نه جای من پر میشود و نه از عمق شادی هایت کمتر.

فقط دل خوش میشوم که هنوز بود و نبودم برایت مهم است.

مرا به ذهنت بسپار نه به دلت.

 

وجودم را تبر دزدید...کسی باور نکرد اما!

اگر چه آسمان میدید...کسی باور نکرد اما!

در بهاری که بی تو خزان شد

باورم شد دگر نیستی تو....

 

اینم تقدیم به یه فعلا دوست عزیزم:

گاه گاهی دل من میگیرد

بیشتر وقت غروب

آن زمان که خدا نیز پر از تنهاییست

من وضو خواهم ساخت

از خدا خواهم خواست که تو تنها نشوی

و دلت پر ز خوشی های دمادم باشد

 

این روز ها...

 یا به تو می اندیشم

یا به این می اندیشم که چرا؟!

به تو می اندیشم...

واسم عزیزی

 

+ نوشته شده در Wed 2 Nov 2011 ساعت 7:20 PM توسط mahsa*مروارید عشق* |

حالا که نموندی...نمیمونم

تو باور من بودی      اون عهدو شکستی زود
عشقی که تومیگفتی      تنها برهوتی بود
عشق تو برای من       یک فاجعه بود و بس
دستای تو قلبم رو        زد رنگ کبود و بس
خالی شدم از خنده        با یک دل رنجیده
موند از تو تو قلب من     یک واژه ی خشکیده
یک رابطه ی تاریک       تو ظلمت بی فانوس
من رو تو رها کردی      تو بستری از کابوس
آخر پر پروازم                شد با غم تو پرپر
آتیش توهم مرد و        من موندم و خاکستر
انگاری که انگیزت      خالی شدن از من بود
چون آخر این بازی      یک عشق سترون بود
خالی شدم از خنده        با یک دل رنجیده
موند از تو تو قلب من    یک واژه ی خشکیده
یک رابطه ی تاریک   تو ظلمت بی فانوس
من رو تو رها کردی     تو بستری از کابوس


دیگه میخوام زندگی کنم.....بی یاد تو.....بی اسم تو...


گاهی اوقات باید بگذری و بگذاری و بروی....

وقتی میمانی و تحمل میکنی...


از خودت یک احمق میسازی...!!!




دیگه نمیخوام احمق باشم.احمقی که هیچکس سمتش نیاد....منم حق خنده دارم...ندارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خیلی چیزارو نمیشه بهشون گفت اشتباه.....
دوست داشتن تو اشتباه نبود...شیرین بود.پشیمون نیستم
اما....

موندن و سوختن به پای کسی که میدونی برنمیگرده بیفایده و مایوس کننده است....اشتباهه....

حتی اگه از جونت بیشتر دوسش داشته باشی.


حالا من موندم و خودم......تنهای تنها....

نه دیگه گدای عشقم...نه محتاج محبت...


تنها چیزی که میخوام امیده...امید...امید به زندگی...امید به اینکه دوباره کسی بتونه قلب یخ زدم رو با هرم نفس هاش گرم کنه.


جناب محسن یگانه انگار آهنگ هراس رو برای من خونده...حرف دلمه که میگه:

این روزای بدبیاری که همیشه
واسه من مثل یه شب تاریک و سرده
اگه یک روزم بخواد بره از این جا
از همون راهی که رفته برمیگرده
دیگی هیچ چیزی ازم نمونده دنیا
جز همین جونم که مونده کف دستت
این که چیزی نیست دیگه ته مونده هاشه
همینم بگیرش از من ناز شصتت
چرا ابر سیاه بی کسی
سایه هاش رو بخت تیره ی منه؟
چرا جز دلتنگی و دلواپسی
در خونمو کسی نمیزنه؟؟؟؟؟


فعلا میخوام همه ی نیرو و حواسم رو بزارم برای کنکور...
داداشی گلم و یه عزیز دیگه که خیلی داره واسم عزیز میشه ازم خواستن حسابی درس بخونم و منو تشویق میکنن.
و من ازشون خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی مچکرم....
این گل برای شما دوتا بهتر از گل



دوستای گلم واسم دعا کنین...بینهایت محتاج دعام
اگر هروقت خدارو کنارتون حس کردین بهش بگین یه نفر اینجاست که خیلی بهش نیاز داره

بگین نیم نگاهی هم به من بکنه....


تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی

همت کن

و بگو ماهی ها

حوضشان بی آب است

                                _سهراب سپهری_



به ا.ح.ک:

دوست داشتم و دارم..اما میخوام خودمو دوباره بسازم...بشم همون دختری که همه عاشقش شدن از جمله خود تو....میخوام آتیش عشقتو خاموش کنم...پس دیگه برنگرد...بزار بخندم...حالا که با رفتنت شادی رو از زندگیم بردی...بزار حداقل شادی یه نفر دیگه باشم...خوشبخت باشی امیرحسین.

+ نوشته شده در Sat 24 Sep 2011 ساعت 10:0 PM توسط mahsa*مروارید عشق* |

من تنها....!

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

تیک تیک تیک!!!!!

ولی خوب یه واقعیته و باید اونو پذیرفت

بیرحمی ثانیه ها در این نیست که عمر آدمو کم میکنن

بی رحمی اینه که آدم تو ثانیه های زندگیش فراموش بشه

نه انکه تنها باشی !!!(فراموش بشی)

 

چه خوب بود حالا که رفتی واسه یه بارم پشت سرتو نگاه می کردی

نگاه میکردی که من تنها بی تو در حالی که به سختی تو مرداب تنهایی گیر کردم

و دستم رو به یه شاخه خشکیده توی مرداب گرفتم که به هیچ جا هم بند نیست

در حالي كه رفتن رو مي بينم و تو در حالي كه داري ميري حتي فكرشم نمي كني كه منو تو مرداب

تنهايي جا گذاشتي و رفتي

و این ثانیه ها ی بیرحم تیک تیکش مثه همون مگسهای مزاحم مرداب نیش تنهایی رو تو قلبم فرو میکنه

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

شانه هایش را برای گریستن وسینه اش را برای نهادن سرم و

 چشمانش را برای خالی نمودن غم هایم می خواهم . دلم کسی را 

  می خواهد که مرا با هرانچه هستم دوست بدارد .  

 با تمام خوبی ها و بدی هایم . با تمام مهربانی ها و نا مهربانی هایم

 دلم کسی را می خواهد که افتاب مهر را به قلب خسته ام هدیه

 دهد .


تو که دلمو زدی شکستی و رفتی...

بهشت تو چرا جهنم نمیشه؟؟؟؟؟؟؟



Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند
.حيف من زاده ي امروزم.
خدايا،جهنمت فرداست.
پس چرا امروز مي سوزم‌؟!


+ نوشته شده در Wed 21 Sep 2011 ساعت 10:3 AM توسط mahsa*مروارید عشق* |

با توام خدااااااااااااااااااااااااااا...

 با توام ، با توخــــــــدا..
یک کمی معجزه کن
چند تا دوست برایم بفرست...
پاکتی از کلمه
جعبه ای از لبخند...

نامه ای هم بفرست
کوچه های دل من باز خلوت شده است...
قبل از اینکه برسم
دوستــی را بردند
یک نفر گفت به من: باز دیر آمده ای .... دوست قسمت شده است
با توام با تو خدا ....
یک دل قلابی ...
یک دل خیلی بد... چقدر می ارزد؟ ....
من که هرجا رفتم جار زدم : شده این قلب حراج ... بدوید... یک دل مجانی
قیمتش یک لبخند.... به همین ارزانــــی
هیچ وقت اما... هیچ کس قلب مرا قرض نکرد...
هیچ کس دل نخرید...

با توام... با تو؛ خـــــدا...
پس بیا... این دل من ... مال خودت
 من که دیگر رفتم اما...
ببر این دل را...
دنبال خودت

همه روزام بهاری بود

تو وقتی پیش من بودی

همه دنیا تو مشتم بود

تو وقتی عاشقم بودی...

چرا همه میان بهم میگن اون بی لیاقت بوده که منو از دست داده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا هیچکس نمیگه شاید من بی لیاقت بوودم؟
من خستش کردم...من از عشق بیزارش کردم...مممممممممممممممممممممممممممن....
حالام پشیمونم مثل چی......
کاش برگرده...کاش هنوز دوسم داشته باشه...کاش....
اون منم که عاشقونه شعر چشماتو میگفتم...
هنوزم خیس میشه چشمام وقتی یاد تو می افتم...
هنوزم میای تو خوابم تو شبای پر ستاره...
 هنوزم میگم خدایا کاشکی برگرده دوباره...
+ نوشته شده در Wed 17 Aug 2011 ساعت 9:15 PM توسط mahsa*مروارید عشق* |

پایان من....!

یه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن
تو باشی منم باشم
کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفید..تو منو بغل کردی که نترسم
که سردم نشه نلرزم
می دونی ؟
تو منو بغل کردی طوری که تکیه دادی به دیوار
پاهاتم دراز کردی...منم اومدم نشستم جلوت
بهت تکیه دادم
دو تا دستاتو دور من حلقه کردی
بهت میگم چشماتو می بندی؟...می گی : آره
چشماتو می بندی
بهت می گم : قصه می گی تو گوشم ؟
می گی : آره
و شروع می کنی به قصه گفتن تو گوشم
آروم آروم.......قصه می گی
یک عالمه قصه بلندو طولانی که هیچ وقت تموم نمی شه
می دونی ؟

می خوام رگمو بزنم
چون دست چپ...یه حرکت سریع.. یه جمله ی عمیق بلدی
 نه وای !!! تو که نمی بینی
و نمی دونی که می خوام رگمو بزنم
تو چشماتو بستی نمی بینی .....
من تیغ و از جیبم در میارم.... نمی بینی که

سریع می برم
نمی بینی که خون فواره می کنه... روی سنگ های سفید و
نمی بینی که دستم می سوزه
من لبمو گاز می گیرم که نگم : آخ
که تو چشماتو باز نکنی و منو نبینی
تو داری قصه می گی و هیچ چیز رو نمی بینیمن دارم دستمو نگاه میکنم
دستچپمو.....خون ازش میاد
می دونی ؟
دستمو می ذارم رو زانوهام خون از روی زانوهام می ریزه کف سنگها
مسیرش قشنگه.....حیف که چشمات بسته است
نمی بینی .....
تو بغلم کردی نمی بینی که سردم شده
محکمتر بغلم می کنی

سردتر می شم ...می بینی که دیگه نفس نمی کشم

چشماتو باز می کنی و می بینی من مردم .. می دونی ؟
می ترسم خودمو بکشم
از سرد شدن... از این هایی که مردن... از خون دیدن
ولی وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم
مردن خوب بود
آروم آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو ...
گریه نکن
من دیگه نیستم که ببوسمت.....بگم خوشکل شدی
تو خیلی گریه می کنی
دلم می شکنه ... دلم نا زکه... نشکونش
باشه ؟
من مردم ولی تو باورت نمی شه
تکونم می دی که بیدار شم
فکر می کنی مثل همیشه قصه گفتی و من خوابیدم
می بینی نفس نمی کشم ....ولی بازم باور نمی کنی
اونقدر محکم بغلم می کنی که گرمم شه... اما فایده
نداره
من مر دم ... ولی برای تو زنده ام
پس هر شب به این باغ بیا .... ولی گریه نکن
می خوام یه چیزی بهت بگم می دونی

دوستت دارم


دوستای عزیز...این فقط یه داستانه.ولی شاید باورتون نشه قیل از اینکه اینو بخونم تصمیمم رو گرفته بودم که سال دیگه...بعد از اعلام نتایج کنکور..بعد از شنیدن اینکه پزشکی قبول شدم..همین کارو کنم..پیش عشقم که هیچوقت نفهمید چقدر میخوامش.نمیدونم تصمیمم رو عملی کنم یا نه...

میدونم توی نظرات بهم میگین ضعیف و از این حرف ها ولی باور کنین بدجور کم آوردم.خدا صدامو نمیشنوه.


+ نوشته شده در Thu 4 Aug 2011 ساعت 9:34 PM توسط mahsa*مروارید عشق* |

31/4/90

نترس از هجوم حضورم

چیزی جز تنهایی با من نیست

اینقدر تنهام که هیشکی نمیفهمه

هیشکی درک نمیکنه.

مگه من به چه زبونی حرف میزنم که کسی متوجه نمیشه؟

تنهههههههههههههههااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

و این تقصیر خودمه.آره...خود کرده را تدبیر نیست.

کاش الان پیشم بودی

تا با صدات با یه جمله همه غصه هارو از دلم بیرون میکردی

کاش الان دستات توی دستام بود تا با گرمای وجودت خون یخ بسته توی رگ هام به جریان بیوفته.

کاش هنوز آغوش پرمهرت برای این پرنده ی بی بال و پر باز بود.

کاش هنوز عشقت آرامش بخش قلبم بود.

کجای این دنیا ایستادی که نمیبینمت؟

چقدر از هم دوریم.

اونقدر دور که صدای تپش قلب بی طاقت منو نمیشنوی

اینقدر از من فاصله گرفتی که حتی دل تنگی هام رو لمس نمیکنی

دلم رو توی قفس عشقت انداختی  و رفتی....

دوست دارم ببینمت...لمست کنم...ولی از داخل این قفس چطور رها شم؟

میترسم اگه از قفس فرار کنم کسی وسط راه دلم رو بدزده.

پس ترجیح میدم مال تو باشم...حتی اگه تو مال من نباشی.

حتی اگه دستات توی دستای دیگه باشه

آره عزیزم

دلم تنگه

بیا و منو از این تاریکی بیرون بیار.....دوست دارم


تو

دو حرف بیشتر نیست

کلمه ی کوتاهی که برای گفتنش جانم به لب رسید و

ناتمام ماند


خبر کوچیک:

دوست پسر دوستم بخاطر من ولش کرد.میگه دنبال یه دختر پاکه.حتی زنگ زده از امیر من اجازه گرفته که بیاد دنبال من.اممممممممممممممممممممیر چطور دلت اومد بگی برات مهم نیستم؟چطور دلت اومد بهش بگی بیاد سراغم؟

هرچی به پسره میگم من نمیخوام با کسی باشم...منتظر عشقمم...اصلا حالیش نمیشه.

نمیدونم چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


خبر خوب:

امروز کنکور آزمایشی داشتم....عشقمم کنکور واقعی داشت.صبح هرچی زور زدم نتونستم توی حیاط دانشگاه پیداش کنم.اما موقع برگشت یکدفعه خودش جلوم ظاهر شد.وای چشماش چه برقی زد...من شوکه شده بودم.دستام میلرزید.برای همین سرم رو انداختم پایین.ولی دوباره که سرم رو بلند کردم دیدم نیست.چقدر این لباسش بهش میومد.

بهش اس دادم گفتم میخواستیم برسونیمت ولی چون با دوستات بودی نشد.گفت مرسی.گفتم لباست خیلی بهت میومد.گفت حالا یه بار جوابت رو خوب دادم صمیمی نشو.

مگه من چیکار کردم که اینجوری مجازاتم میکنی؟

میدونم داری غروری رو که برای بدست آوردنم له کردی اینجوری بند میزنیش.

اما من چی؟


خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...!


امید وصل تو نگذاشت تا دهم جان را

وگرنه روز فراق تو مردن آسان بود


+ نوشته شده در Fri 22 Jul 2011 ساعت 12:27 PM توسط mahsa*مروارید عشق* |

دل نوشته...!

  یِ حلقه تویِ چشم ِ من ؛ یِ حلقه تویِ دستِ تو !






من و تــــــــو

برای رسیدن به هم

هیچ چیز کم نداریم به غیر از یک معجزه ...!!!






برایت آسمانی خواهم کشید

پر از ستاره های همیشه نورانی

تو در کنار من روی ابرها

من غرق آنهمه مهربانی





وقتی تو نیستی ،


نگاهم حوصله نمی کند


پایش را از چشمم بیرون بگذارد. . . !






از هیاهو زمین بیزار شده ام !!

سهراب قايق ات جايي براي من دارد؟





چقــدر باید بگذرد؟؟

تا مـن

در مـرور خـاطراتم

وقتی از کنار تــو رد می شوم.

تنـــم نلــرزد…..

بغضــم نگیــرد…..






گاهے دلمـ از ـهر چه آدمـ است مے گیرد...!

گاهے دلمـ دو کلمه حرف مهربانانه مےخواهد...!

نه به شکل ِ دوستت دارم و یا نه بــ ِ شکل ِ بے تو مے میرمـــ...!

ساده شاید ، مثل دلتنگ نباش... فردا روز دیگر ے ست !





نقــّـــــــــاشِ خــــوبی نــــبودم...

اما

ایـــــــــــــن روزها...

به لطـــــــــــفِ تــــــــــو...

انـــتظــــــار را دیـــــــــــدنی میکـــــِـــــــشـَـم....!!!!





شب را دوستـــ ــ ـ دارم ...!

چرا که در تاریکـــ ـی ..

چهره ها مشخــــــ ـص نیست !!

و هر لحظــــــــ ـه ..

این امیـــــ ـد ..

در درونــــــ ــم ریشه می زند ...

که آمده ای ..

ولی من ندیده ام!






شجاعت مـے خواهد

وفادار احساسـے باشـے

کــ ِ میدانـے

شکست مـے دهد

روزے نفس ـهاے دلت را...





و

درخت هم که باشی

من

دارکوبی می شوم

...

که هفتاد و سه بار

در دقیقه

تو را می بوسد......





مينويسم دوستت دارم و

قايمش ميکنم

تو به درد زندگی نميخوری

تو را بايد نوشت و گذاشت

وسط همان شعرها و قصه هايی

که ازشان آمده ای...





بالاخره یک روز...

تمام شناسنامه های دنیا را پاره خواهم کرد!


وقتی نام " او " به عنوان " همسر "


در شناسنامه تو ست...


شناسنامه بی رحم ترین کاغذ پاره ی دنیاست...


می دانی...


شناسنامه...چیز کثیفی ست!!


بیزارم از این شناسنامه های دو به هم زن !





عیبی ندارد،باز هم خودت را بزن به آن راه!

خودت را که به آن راه می زنی...


میخواهم تمام راه های دنیا خراب شود






دلت طفل بود...


قدت به قد عاشقی هم نمیرسید که کوچک شمردی


عظمت عاشقانه هایم را...






مـــــنــــ

ســوســـو ميـــزنـــمــ

فــانـــوس ها تــمــاشـــايــمـــ ميــكــنــنــد





کاش می فهمیدی قهر میکنم که دستمو محکمتر بگیری... که بلندتر بگی بـــــمــــــون... همیــــن





چقدر سرد است!

وقتی...

می خواهمت و نیستی

...

.

.

.

!





وقتي دير مي آيي  ؛

دلم هزار جا نمي رود

يک جا مي  رود

آن هم ...

خانه ي رقيبـــ ــ ـ !!





به خــداحافــظـی تــلـخ تـو سـوگــنـد نــشــد
کـه تـو رفــتـی و دلـم ثـانـیـه ای بـنـد نـشـد

بـا چـراغـــــی هـمه جـا گـشـتـم و گـشـتـم در شـهـر
هـیــچ کـس ! هــیـچ کـس ایـنجا به تـو مانـنـد نـشـد

خواسـتـنـد از تـو بگویـنـد شـبـی شـاعـرها
عـــاقـبـت بـا قــلــم شــرم نوشـتـنـد : نـشـد






کـ ـولهـ بارمـ ُ دارمـ می بندمـ برمـ

" ی " جـ ـای دووورـــــ

کــــ هیچـ خاطره ایـ نداشتهـ باشـ ـمـ /!/




در آغوشـم کـ ِ مۓ گیــرۓ

آنقــَــَدر آرام مۓ شوم

کـ ِ فـَـراموش مۓ کنم

بـایـ ـد نفس بکشم ...




شبــهایم پــُــر شــده از خواب هایی کـ در بیــداری انتظارش را دارم

می دانــی بیا بنشین اینجــا تا برایت کمــی دَردُ دل کنم ...

از تو چــه پنهان ، شبهــا در خواب ، رخت ِ عروســی را به تن دارم

کـ دامادش تــویـــی

خوشحال کننــده است نــه ؟

اما همیشــه رخت ِ عروســی ، خبــر از مــرگ بوده !!!

نکنـــد نیاییُ من اینجــا از غصه دلتنگــی ِ نیامدنت

بمیـــرم ؟!!!

تو تعبیـــر ِ خواب بلــدی دلکــــم ؟

بیــا تعبیـــر کن کـ تا تو فاصلــه ایی نمــانده

بیــا و دلخــوشیم را برایم به باور تبدیل کن

فقط بیـــا

بودنتـــ را می خواهم ... "





سیـــــ ـــــــ ـــــگــــــار داریـــد؟؟؟


میخـــواهـــم خـــاطـــره دود کـــنـــمــ ــــ ....!!!!





بر تمام قبر های این شهر
بوسه بزن
شاید به یاد بیاوری
کجا مرا جا گذاشتی...
من در تنها ترین قبر این شهر خفته ام
صدای کلاغها را می شنوی؟
دارند برایم فاتحه می خوانند.....!!






حتی عکستم ندارم که بذارم روبروم...

اونقدر نگاش کنم تا بشکنه بغض گلوم...




من شیفته ی میزهای کوچک کافه ای هستم...

که بهانه نزدیک تر نشستن مان می شود...

و من ...

روبه روی تو ...

می توانم تمام شعر های نگفته دنیا را یک جا بگویم

!............!


+ نوشته شده در Wed 13 Jul 2011 ساعت 12:7 PM توسط mahsa*مروارید عشق* |